سيد محمد كمره اى

68

روزنامه خاطرات سيد محمد كمره اى ( فارسى )

سينه‌درد . عملهء باغچه هم آمد . غرض امرار عمر است از اين اشتغال‌ها كه معرّف خيالات هم بشود كه چه قسم ملت ايران از شارلاتانىها و حقه‌بازىهاى عده قليلى به اين بدبختى و نيستى كه در كوچه‌ها و بازارها افتاده و مىميرند و آن عده كه دلسوز شده و آرام ندارند و زحمت براى جمع‌آورى اعانه مىكشند ، آن هم براى منافع شخصى و اظهار شخصيت خودشان است . ناهار آبگوشت كلم خورده باران هم شروع به آمدن . قدرى تخم چغندر و قمرى توى باران احمد پاشيده ، بعداز ظهر دكتر آمد احمد را برد كه لايحه او را در جرائد بدهد درج نمايند . مبهوت از اخلاق مردم من هم خانه افتاده گاهى فكر و گاهى از شدت غصه خود را مشغول به تحرير . اما حين تحرير ، خيال مرا از كار وامىداشت . كانه در مطالب نوشتن متفكرم . شبهه نشود ، من خودم غصه براى شخص خود از حيث نداشتن پول ندارم ، يا غصه آنكه چرا فلان منصب و مقام و شغل ندارم نيست . فقط مبهوت از اخلاق مردم كه يك نفر آدم درست كه حقوق مردم را حفظ نمايد نيست . عجب‌تر آنكه دزدها كه باهم شركت در سرقت مىكنند نسبت به‌هم خيانت نمىكنند و اين اشخاص صالح اين دوره به همديگر هم خيانت اعمال مىكنند . اول مغرب عيال خلخالى هم آمد . از خانه آقا ميرزا محسن آمده بود و مىگفت به آن‌ها بد مىگذرد و يك پولى هم آقا ميرزا محسن از ملاير كه با اقتدار الدوله رفته بود براى آقا ميرزا على اصغر زرگر فرستاده كه به خانه و بعضى از اشخاص طلبكارش بدهد . خداوند دويست هزار تومان مال ملت را كه دولت به اقتدار الدوله اعتبار داده كه گندم خريده براى طهران حمل نمايند ، از حقه‌بازىهاى آقا محسن كه چه قسم نوش‌جان نمايد و هروقت صحبت هم شود ، هزار منت به سر ملت بگذارد كه چه خدمت‌ها كرده‌ام . آقاى اقتدار نفهميدم چه‌طور شد با سابقه اطلاعى كه از زبردستى آقا ميرزا محسن داشت او را همراه برد و داخل در اين مهم نمود ؛ يعرف المرء بجليسه . بعد شب چلو و خورشت به خورده ، خوابيديم .